بررسی تطبيقی مبانی، اصول و شاخصه‌های اصلی نظريه‌های مردم‌سالاری دينی از منظر امام خمينی(ره)و مصباح یزدی و ليبرال دموكراسی از منظرمصطفی ملکیان ومجتهدی شبستری
پیشگفتار
فصل اول (کلیات)
مقدمه
طرح مسئله ؛ (در دو 2صفحه )بیان مسئله و تعریف آن
مقدمه و طرح مسئله
در بحثهای جامعه شناسی سیاسی بخش اصلی مردم هستند و به همین دلیل نحوه اداره و حکومت کردن بر مردم مهم است . ایده آلی ترین شکل حکومتی که امروزه مطرح است ،تحت عنوان دموکراسی نامیده می شود بدون شک مطلوب (همگان) می باشد.
دموکراسی جز لغتهای محبوبی است که اکثر دولتهای امروزی سعی بر آن دارند خود را مدافع آن نشان بدهند.چراجاذبه دموکراسی به یک ویژگی تقریباً عام دولتهای امروزی تبدیل شده است ؟پاسخ را بی گمان می توان تا اندازه ای در جذابیتهای طبیعی آرمانهای دموکراتیک یافت که مژده رهایی ازقیدوبند قدرت مستبدانه را می دهد . دولتهای امروزی نظامی هستند که از وحدت دورنی برخوردارند،کسانی که در چنین دولتهایی حکومت می کنند بجز جلب رضایت فعال اکثریت جمعیت نمی توانند فرمان برانند.آرمانهای دموکراتیک،شیوه ابراز و نیز جلب آن رضایت را ارائه می کنند(گیدنز1373ص 332) و به این دلایل در کشورهای جهان سوم نیز تمایل قابل مشاهده ای در گرایش به دموکراسی به چشم می خورد.
باتوجه به پذیرش جهانی دموکراسی،این تحقیق به جستجوی آن هست که به بررسی تطبیقی دموکراسی ازدو نگاه،یکی دینی واسلامی مصباح یزدی که مدافع نظریه مردم سالاری دینی امام خمینی است و دومی نگاه سکولارملکیان و مجتهدی شبستری که مدافع سکولاریزم اسلامی و لیبرال دموکراسی غربی می باشند.
در اين پژوهش بررسی تطبيقی مبانی، اصول و شاخصه‌های اصلی نظريه‌های مردم‌سالاری دينی از منظر امام خمينی(ره)و مصباح یزدی و ليبرال دموكراسی از منظرمصطفی ملکیان ومجتهدی شبستری و متفكرين اصلی آن ، به عنوان مهمترين الگوهای نظری رقيب برای حكومت در جهان معاصر است. اين کار در سه گام دنبال می‌شود: معرفی مؤلفه‌های اصلی نظريه‌ی ليبرال دموكراسی و معرفی دموکراسی فرهنگی و شاخصه های آن از منظر مصطفی ملکیان، معرفی مؤلفه‌های اساسی نظريه‌ی مردم‌سالاری دينی با ارجاع به آرای امام خمينی(ره) و مصباح یزدی ونهايتاً بررسی تطبيقی دو نظريه‌ی سياسی رقيب از زوايای گوناگون، جهت تشخيص نقاط تلافی و تضاد آنها با يكديگر.
سئوال ؟اصلی آیا در باب دموکراسی، بین اندیشه دینی اسلامی مصباح واندیشه سکولارملکیان تفاوتی هست؟
پرسش اصلی پژوهش
تشابه و تفاوت در اندیشه سیاسی آیت اله مصباح یزدی و مصطفی ملکیان درباب دموکراسی چگونه است ؟دموکراسی دینی(اسلامی) و سکولاریسم اسلام(لیبرال دموکراسی) نطقه تلاقی و تشابه و تضاد در کجا دارند؟
پرسش فرعی
کارل کوهن ؛کتاب دموکراسی ،هر نظریه دموکراسی باید به این پرسشها پاسخ بدهد؟
1-ماهیت دموکراسی چیست؟ 2- پیش فرض های دموکراسی کدامند؟3 ابزارهای دموکراسی کدامند؟4- شرایط لازم برای کامیابی دموکراسی چیست ؟5- در دفاع از دموکراسی چه دلایلی باید عرضه کرد ؟ 6- چشم انداز های دموکراسی کدام است؟کوهن 1373 ص15،م فریبرزمجیدی چاب اول تهران نشر خوارزمی (دموکراسی)
سوال: 1: ماهیت دموکراسی ؛2. پیش فرض های دموکراسی ؛3. ابزارهای دموکراسی ؛4. شرایط لازم برای کامیابی دموکراسی ؛5.دلایل دفاع از دموکراسی ؛6. چشم اندازهای دموکراسی دینی و لیبرال دموکراسی (دموکراسی در سکولاریسم اسلامی) چیست ؟
بررسی سوابق و ادبیات موضوع «پیشینه موضوع» مرور ادبیات .و آثار این دو و آثار در غرب نوشته شده در 3ص ،مفاهیم اصلی را بیاورید .
در 12ص منظور از دموکراسی در این پایانامه مهم است
هدف پژوهش.
هدف اصلی در اين مقاله بررسی تطبيقی مبانی، اصول و شاخصه‌های اصلی نظريه‌های مردم‌سالاری دينی از منظر امام خمينی(ره)و مصباح یزدی و ليبرال دموكراسی از منظرمصطفی ملکیان ومجتهدی شبستری و متفكرين اصلی آن ، به عنوان مهمترين الگوهای نظری رقيب برای حكومت در جهان معاصر است.
پرسش اصلی پژوهش
در بررسی تطبیقی بین دموکراسی که مصباح و امام تحت عنوان دموکراسی اسلامی یا همان دینی مطرح میکنندبا دموکراسی که ملیکیان ومجتهدی شبستری تحت عنوان لیبرال دموکراسی یاهمان سکولاریزم اسلامی مطرح می کنند نقاط تلاقی وتضاد از زوایای گوناگون چگونه تبیین می شود؟
تشابه و تفاوت در اندیشه سیاسی آیت اله مصباح یزدی و مصطفی ملکیان درباب دموکراسی چگونه است ؟(آیاتفاوتی بین اندیشه سیاسی مصباح یزدی و مصطفی ملکیان در باب دموکراسی وجود دارد؟ )
فرضیه ها
احتمالا نگرش ملکیان به دموکراسی مبتنی بر دموکراسی سیاسی- اجتماعی و مشروعیت مردمی و پذیرش ماهوی دموکراسی می باشد ولی نگرش آیت اله مصباح یزدی مبتنی بر دموکراسی اسلامی متعهد و مشروعیت الهی و نگرشی شکلی و یا ابزاری به دموکراسی است
فر ضیه (به نظر میرسد که احتمالا تفاوتی در اندیشه سیاسی مصباح وملکیان در مورد دموکراسی وجود دارد!)
تعاریف نظری و عملیاتی مفاهیم و متغیرها
روش تحقیق و گردآوری داده ها
حدود قلمرو پژوهش
موانع، مشکلات و محدودیتهای تحقیق
سازماندهی پژوهش
متغیر اصلی نظریه امام و متغیر وابسته نظریه مجتهدی و ملکیان(فقط بعدا نگاه کن اشتباه نشده باشد از استاد بپرس)
فصل دوم: مباحث نظری و تئوریک تحقیق ،دموکراسی (چارچوب نظری تحقیق )
الف: دموکراسی در اندیشه غرب (در سده ی بیستم 15ص پوپر. ایزابرلین ، دیوید هیلد. بشیری
ب: دموکراسی در اندیشه اسلامی (امام علامه نائینی ؛ مجتهد تهرانی )
در انتها مدل مناسب دموکراسی و نظریه مادر که باید این دو نظریه با آن مقایسه شوند و تحت بررسی و تطبیق قرار گیرندکه کدام یک یه نظریه مادر نزدیک تر می باشد
(نظریه مورد استفاده در این پژوهش مبتنی بردموکراسی دینی امام خمینی و سکولاریسم اسلامی ملکیان و مجتهد شبستری خواهد بود در این راستا موضوعاتی از قبیل اسلام سیاسی مشروعیت الهی – مردمی ،ماهیت دولت دینی جایگاه مردم ،انتخابات و کارکرد دوگانه دولت دینی مورد بررسی قرار خواهد گرفت) .
فصل سوم
خاستگاههای معرفتی آیت الله مصباح یزدی
الف زندگینامه و آثار
ب مبانی معرفتی ؛هستی شناسی ؛انسان شناسی ،مفهوم سعادت ؛حاکمیت ؛حکومت
فصل چهارم
خاستگاههای معرفتی مصطفی ملکیان
الف زندگینامه و آثار
ب مبانی معرفتی ؛هستی شناسی ؛انسان شناسی ،مفهوم سعادت ؛حاکمیت ؛حکومت
– معرفتی نگاه ملکیان به غرب پذیرشی ولی نگاه مصباح رد گونه می باشد
فصل پنجم
مقایسه تطبیقی دموکراسی در اندیشه مصباح و ملکیان
الف مصباح – دموکراسی عناصر آن
حقوق سیاسی – جایگاه رای مردم =انتخابات – مشروعیت
ب- ملکیان
نتیجه گیری
تشابهات و تمایزات
نتیجه مشخص و مستدل باشد چون واو به واو خوانده می شود
توضیح
اگر نیاز شد جدول
فصل اول
فصل اول (کلیات)
مقدمه و
طرح مسئله ؛ (در دو 2صفحه )بیان مسئله و تعریف آن
بررسی سوابق و ادبیات موضوع «پیشینه موضوع» مرور ادبیات .و آثار این دو و آثار در غرب نوشته شده در 3ص ،مفاهیم اصلی را بیاورید در 12ص منظور از دموکراسی در این پایانامه مهم است
بررسی سوابق و ادبیات موضوع «پیشینه موضوع»
بابررسي هاي به عمل آمده تحقيق مشخص با موضوع فوق داراي سابقه فعاليت نبوده ولي برخي از تحقيقات در رابطه با بررسی دموکراسی از نظر اسلام و بررسی تطبیق این دو مقوله و سازگاری اسلام با دموکراسی ومورد اسلام و دموکراسی این مورد دارای سابقه و پیشینه ای بسیار است و از دیر باز اندیشمندان را به خود مشغول داشته و داردو در مقالات و کتابهای بسیاری هم به این موضوع پرداخته شده که در منابع ذکر شده است .آیت الله مصباح یزدی در کتاب نظریه سیاسی ،پرسشها و پاسخها،نظریه حقوق اسلامی و مقاله معرفت دینی،در مقالات و مصاحبه های مختلف به این مطلب پرداخته و دموکراسی غربی را محکوم می کنند و بهترین دموکراسی را که با دین مردم سازگاری دارد.
مصطفی ملکیان بحث دموکراسی را در جهت و باب الزام معرفت شناختی واخلاقی مطرح می کنند و پیش فرضهای عقلی و اخلاقی را بیان می کنند.و دموکراسی را در راستاو جهت سیاسی –اجتماعی قبول داردو مشروعیت مردمی برای حکومت کافی می داند و در کتب راهی به رهایی ،سنت و سکولاریسم و مشتاقی ومهجوری و سخنرانی که در دانشگاه تهران دانشکده علوم اجتماعی سال 84 با موضوع« مبانی فرهنگی دموکراسی »» موارد ذکر شده را به تفضیل بیان می کنند و مورد تجزیه تحلیل قرار می دهد.
دموکراسی‌ در معنای‌ غربی، از جمله‌ مفاهیم‌ مقدس‌ و تعرض‌ناپذیر به‌ شمار می‌رود، اما امام‌ خمینی(ره) از جمله‌ اشخاصی‌ است‌ که‌ در حیات‌ فکری‌ و عملی‌ خود، این‌ نوع‌ نظام‌ سیاسی‌ را به‌ بوتة‌ نقد کشیده‌ و بدیل‌ اسلامی‌ آن‌ را معرفی‌ نموده‌اند. مبحث‌ دموکراسی‌ در اندیشه سیاسی امام‌ خمینی(ره)، دموکراسی‌ به‌ مفهوم‌ دخالت‌ مردم‌ در سرنوشت‌ خویش‌ است‌ و مواردی‌ چون‌ انتخاب‌ نماینده‌ مجلس، رئیس‌جمهور و امثال‌ آن، تبلورهای‌ عالی‌ این‌ دخالت‌ به‌ شمار می‌رود. منابع‌ این بررسی به‌ صورت‌ مقالات‌ ژورنالیستی‌ می‌باشدو در صحیفه نور نیز که سخنان امام خمینی گردآوری شده مشاهده می شود و ازجمله مقالات وکتابهای مختلفی که در مورد این موضوع و اندیشه امام خمینی بحث و گفتگو شده است بطور مثال می توان به اندیشه های فقهی سیاسی امام خمینی ،کاظم قاضی زاده،قدمت و تداوم نظریه ولایت فقیه ،بهرام اخوان کاظمی ،اندیشه های دیگر ،حاتم قادری ،از آن جمله می باشند .
محمد مجتهد شبستری بیان می کنند: در این مبحث پنج موضوع را عنوان می‌کنم و آنها را توضیح می‌دهم. تحلیل روشمند این پنج موضوع به مسلمان متفکر کمک می‌کند تا بتواند در دنیای کنونی بین ایمان، سیاست و حکومت رابطۀ معقولی تنظیم کند. من معتقدم تا این سنخ بحثها رواج پیدا نکند، معضلات فکری سیاسی ما گشوده نمی‌شود(:  این مقاله نخستین بار در سال 1377 در كتاب هرمنوتیک، کتاب و سنت). ایشان در کتاب سه گونه قرائت از سنت در عصر مدرنیته (قسمت دوم کتاب سنت و سکولاریسم نشر:صراط ۱۳۸۱ ) نیز درباره این موضوع بحث می کنند و به تجزیه تحلیل این مطلب می پردازند.
ازنظر یوسف قرضاوی متفکر عربی دین اسلام دموکراسی را به منعای توحه به پایگاه مردم در حکومت قبول دارد اما دموکراسی مورد نظر اسلام نسخه ای از دموکراسی کشورهای غربی نیست و(منبع علوم سیاسی1384) این مطلب را در کتب اسلام و استبداد سیاسی ،الخصائص العالمه الاسلام و مکتوبات دیگرش به تفضیل مورد بحث و بررسی قرار میدهد.
واما در مورد متفکران غربی که به چند تن از ایشان که درباره دموکراسی چه نظری دارند و دموکراسی را چگونه تعریف می کنند اشاره می کنیم که از جمله دیوید هیلدکه در کتاب مدلهای دموکراسی در سال 1987 تحقیقی منضبط در خصوص انواع صورت های بروز یافته دموکراسی ارائه کرده است دیوید هلد یازده مدل را برای دموکراسی تعریف می کند .
و متفکر بعدی یورگن هابرماس در کتاب نظریه کنش ارتباطی دموکراسی را در قالب دو قسم مدل های هنجاری و مدل های تجربه گرایانه تقسیم بندی کرده است. از بین دو دسته از دموکراسی های یاد شده “دموکراسی مشورت گر”را بهترین راه حل ممکن برای مصالحه میان واقعیت و ارزش یا به تعبیری بین اخلاق گفتمان و واقعیت سیاسی می داند.
کارل ریموند پوپر آموزه های مضمر در فلسفهٔ علم خود را به گسترهٔ اندیشه های سیاسی ، به ویژه دموکراسی ، تعمیم داده است. پوپر دموکراسی مورد نظر خود را همچون شیوه ای از حکومت تلقی می کند که بهترین شکل اداره، در”جامعه باز” محسوب می شود. وی از یک سو خردگرایی انتقادی را سرآغاز شناخت فلسفی واز دیگر سو گذار از جامعه بسته به جامعه باز می داند. لذا نظریه دموکراسی را نیز به گونه ای ، روشی برای عبور از جامعه بسته به سوی جامعه باز تعبیر می کند.(نانسی ودیگران ،۱۳۸۰ ،ص۴۱)
بشیریه، حسین؛ جامعه­شناسی سیاسی، [2] . بشيريه، حسين؛ درس­هايي از دموکراسي براي همه، [3] . آدمیت، فریدون؛ فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران،
هدف پژوهش(باید کوتاه و در جملات خلاصه باشد)
هدف اصلی در اين پایانامه بررسی تطبيقی مبانی، اصول و شاخصه‌های اصلی نظريه‌های مردم‌سالاری دينی از منظر امام خمينی(ره) ومصباح یزدی وسکولاریسم اسلامی () یا ليبرال دموكراسی از منظر متفكرين مجتهدی شبستری و ملکیان است .
پرسش اصلی پژوهش
تشابه و تفاوت در اندیشه سیاسی آیت اله مصباح یزدی و مصطفی ملکیان درباب دموکراسی چگونه است ؟
فرضیه ها{تحقیق پاسخ دادن به فرضیه است و سوالات پاسخ به فرضیه یا فرضیه پاسخی به سولات اصلی است}
احتمالاً نگرش ملکیان به دموکراسی مبتنی بر دموکراسی سیاسی- اجتماعی و مشروعیت مردمی و پذیرش ماهوی دموکراسی می باشد و نگرش آیت اله مصباح یزدی مبتنی بر دموکراسی اسلامی متعهد و مشروعیت الهی و نگرشی شکلی و یا ابزاری به دموکراسی است . :
بررسی تطبیقی  دموکراسی در اندیشه سیاسی مصباح یزدی و مصطفی ملکیان
*تعاریف نظری و عملیاتی مفاهیم و متغیرها
دموکراسی؛ اندیشه سیاسی؛ مردم سالاری دینی یا اسلامی؛لیبرال دموکراسی؛سکولاریسم اسلامی (روشن فکری دینی)
دموکراسی
دموكراسي : (democracy)
دموكراسي سيستمي سياسي است كه در آن قدرت در دست كل مردم است . اين اصطلاح ريشه در زبان يوناني دارد و از دو بخش Demos ( مردم ) و kratein ( فرمانروايي كردن ) تشكيل شده است . بنابراين ، دموكراسي ازلحاظ لغوي به معني حكومت مردم بر مردم يا حكومت يك جامعه توسط اعضاي آن جامعه است . ( عضدانلو ، 1386 : 298ص، آشنايي با مفاهيم اساسي جامعه شناسي ، حميد عضدانلو ، تهران ، چاپ غزال ، 1386 ، چاپ دوم)
بر اساس معنای لغوی، برخی دموكراسی را در معنای اصطلاح زیر به كاربرده‎اند:
«برابری فرصتها برای افراد یك جامعه به منظور برخورداری از آزادیها و ارزشهای اجتماعی» یا «حكومت به وسیله مردم» یا «حكومت مردم به وسیله مردم» یا «اداره جامعه در دست بسیاری نه در كف اندك» یا «حكومت كه از طریق رقابت در انتخابات به مسند قدرت برسد و مسؤول پاسخگویی به مردم باشد و تمامی افراد بزرگسال آن كشور از حق مساوی انتخاب كردن و كاندیدا شدن برخوردار باشند و در آن قانون متضمن حفظ حقوق مدنی و سیاسی باشد.» ولی این تعاریف نیز به تبیین و توضیح واژگان چون فرصتها، مردم یا افراد جامعه، ارزشهای اجتماعی، حكومت، قدرت، رقابت، انتخابات، اكثریت، حقوق مدنی و سیاسی حاجت دارد.
اندیشه سیاسی
اندیشه سیاسی همچنان که از نام آن برمی آید ، محصول و دستآورد تفکر بشر در حوزه مسایل سیاسی است. اما این تعریف بسیار کلی است و نمی تواند معنای دقیق این اصطلاح را به خوبی بیان کند. به همین دلیل خصوصیات و و یژگی های معینی را به اصطلاح و مفهوم نسبت می دهند که دقت در آنها می تواند بسیار روشنگر باشد.
اندیشه سیاسی در واقع تلاش فکری بشر است برای پاسخگویی به سوالهای سیاسی موجود در جامعه و حل بحرانهایی که جامعه را از حالت تعادل خارج ساخته است. به همین دلیل است که در دوره های بحرانی تاریخ حیات بشر، بیشترین و بزرگترین متفکران سیاسی ظهور کرده اند. در همین بیان کوتاه ، چند ویژگی اساسی اندیشه سیاسی معرفی شده است: اول این که اندیشه سیاسی به خودی خود ایجاد نمی شود، یعنی معلول وجود برخی مشکلات و مسائل سیاسی در اجتماع بشری است.
دوم این که این اندیشه ها با نوع مسائل و بحرانهای موجود در ارتباط بوده و با آنها هم سنخ است؛ به همین علت همزمان با وقوع تغییر و تحول در مسائل و بحرانهای موجود، ماهیت و محتوای اندیشه سیاسی هم تغییر کرده و متحول می شود. به عبارت دیگر، اندیشه سیاسی ، موضوع ثابتی نیست که در همه زمانها و مکانها کاربرد یکسان داشته باشد بلکه به تناسب شرایط و وضعیتهای مختلف، دچار تغییر و تحول شده و به اصطلاح «صیقل» می خورد. صیقل خوردن اندیشه سیاسی در بستر زمان، مساله بسیار مهمی است. زیرا این ویژگی نشان دهنده آن است که اندیشه سیاسی هیچگاه به طور کلی متحول نمی شود بلکه همواره در طول تاریخ از طریق صیقل خوردن جلوه های جدیدی از خود بروز داده و به تناسب مسائل هر عصر و زمانه ، در قالبهای نوینی ارائه می گردد. خلاصه این که اندیشه سیاسی دارای خصلت «تراکمی» است، یعنی اندیشه های سیاسی جدید همواره بر پایه اندیشه های گذشتگان شکل می گیرد و در حقیقت مکمل اندیشه های سیاسی در دوره های قبلی است به همین ترتیب می توان گفت که اندیشه سیاسی نیز عبارت است از تراواشات فکری بشری که به مسائل سیاسی و اجتماعی معطوف است.
بر این اساس گفته می شود که اندیشه سیاسی، دارای ویژگی های مشخصی است که برخی از آنها عبارت است از:
– عینی و عملگراست:‌ یعنی به واقعیتها توجه دارد و پاسخ به مشکلات و معضلات سیاسی موجود در جامعه شکل می گیرد.
– موقتی است: یعنی با توجه به تعامل بین اندیشه سیاسی و مسائل موجود در جامعه ، طبیعی است اگر گفته شود که هر عصر و زمانه ای اندیشه سیاسی خاص خود را دارد.
– روز آمد می شود: به عبارت دیگر، اندیشه سیاسی در بستر زمان متحول شده و صیقل می خورد. این امر از آنجا ناشی می شود که شکل گیری اندیشه سیاسی همواره فرآیندی تاریخی است و بر اساس اندیشه های عرضه شده در دوره های گذشته تکوین می یابد.
– در قالبهای مختلف ارائه می شود: اگر چه در گذشته های دور، اندیشه سیاسی در قالب رساله های سیاسی ارائه می شد ولی در عصر حاضر ،‌اندیشه سیاسی را می توان در قالبهای متنوعی چون شعر،داستان(رمان)، قوانین و مقررات، معماری و به طور کلی هنر مشاهد کرد.
مردم سالاری دینی:
دموکراسی و رابطه آن با اسلام و حکومت اسلامی، و نیز مفهوم «مردم سالاری دینی» از جمله گفتمان های مطرح و چالش برانگیز عرصه سیاسی امروز جامعه ماست. درباره رابطه اسلام با دموکراسی و تفسیر این واژه ترکیبی به «مردم سالاری دینی» است. به طور کلی، می توان گفت: در این باره که رابطه دموکراسی با اسلام چگونه رابطه ای است یا این که مردم سالاری دینی چگونه ترکیبی است، سه نظر وجود دارد:
یک نظر این است که مردم سالاری دینی نوعی از مردم سالاری و دموکراسی است؛ یعنی دموکراسی شبیه یک مفهوم جنسی است که انواعی دارد؛ یکی از انواعش هم دموکراسی دینی است و مردم سالاری دینی از همین حکایت می کند؛ یعنی یک نوع دموکراسی با مشخصه دینی بودن. بر اساس این فرض، رابطه دموکراسی با دموکراسی دینی عام و خاص است؛ یعنی ما انواعی از دموکراسی داریم که بعضی هایش غیردینی هستند، بعضی ها هم دینی هستند. آنچه ما از آن طرف داری می کنیم دموکراسی دینی است؛ که ماهیتا هیچ فرقی (ماهیت جنسی) با سایر دموکراسی ها ندارد، تنها یک ویژگی خاصی و فصل ممیّزی به آن اضافه شده که «دینی بودن» است.
فرض دیگر این است که اصلاً این ترکیب، ترکیب غلطی است و این دو مفهوم متباین هستند. و اصلاً ربطی به هم ندارند؛ زیرا دموکراسی ( مردم سالاری) شیوه ای از حکومت است و حوزه آن مسائل سیاسی و حکومتی است، و دین اصلاً ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد؛ چون قلمرو دین امور شخصی است. و تنها رابطه انسان با خدا و اعتقاداتش راجع به آخرت و چیزهایی از این قبیل را در برمی گیرد و ربطی به مسائل اجتماعی ندارد. پس اساسا این ترکیب، ترکیب غلطی است.
تلقّی دیگر این است که بین این دو مفهوم تناقض وجود دارد، نه این که این ها دو مفهوم متباین هستند که بی ربط به هم ضمیمه شده اند. اصلاً این دو با هم سازگار نیستند؛ زیرا دموکراسی برای آراء و افکار مردم ارزش مطلق قایل است و در تفسیری که امروز کشورهای قدرتمند مطرح می کنند، یک مفهوم سلبی نیز نسبت به دین در آن گنجانده شده است؛ یعنی می گویند: آراء مردمی که متّکی به دین نباشد. بنابراین، اگر در کشوری انتخاباتی با درصد بسیار بالایی انجام بگیرد فرض کنید قریب به اتفاق باشد ولی رأی بدهند به این که دین در آن جا حاکم باشد، می گویند: این حکومت دموکراتیک نیست. اصلاً شرط این که حکومتی دموکراتیک باشد، این است که دین در آن جایی نداشته باشد.
در مفهوم جدید «دموکراتیک»، ضددینی بودن یا عدم دخالت دین، به قدر متیقن، شرط شده است پس اگر نظامی براساس دین باشد اگرچه همه مردم توافق داشته باشند، چون همه متدیّن هستند و رأی داده اند و دین را پذیرفته و احکام دین را خواسته اند حاکم کنند می گویند: این حکومت دموکراتیک نیست. طبق این اصطلاح، جمع دموکراسی با دین درست جمع بین متضادین، و لازمه اش تناقض است. از یک طرف می گویند: حکومت باید دموکراسی باشد، از طرف دیگر، می گویند: حکومت باید غیردینی باشد.. ترکیب این دو اصلاً یک ترکیب متناقض (پارادوکسیکال) است.
این سه گرایش در این زمینه وجود دارند. برای داوری کردن در این مقام، راه چیست؟ از کجا شروع کنیم تا بتوانیم داوری صحیحی داشته باشیم؟ راه اصلی این است که ما ابتدا این مفاهیم را درست تبیین کنیم؛ تعریف صحیح و مورد قبولی ارائه دهیم، سپس بگوییم: این ترکیب صحیح است یا نه؛ آیا خوب است یا بد. آیا بهترین شکل حکومتی هست یا نیست؟
همان گونه که روشن شد، دموکراسی تعریف های متفاوتی دارد و اکنون نیز در محافل سیاسی، به صورت های مختلف مطرح می شود. صرف نظر از تحوّل تاریخی، که این مفهوم از زمان یونان باستان تاکنون پیدا کرده، اکنون هم در محافل علمی و در جاهایی که نظریات گوناگون فلسفه سیاسی مطرح می شود، مفهوم واحدی از دموکراسی ارائه نمی گردد. هرکس با سلیقه خاص خودش می گوید دموکراسی عبارت از این است؛ این عناصر و این مؤلّفه ها را دارد؛ اگر این جور باشد دموکراسی است، اگر نباشد نیست. به هر حال، توافق کاملی بر تعریفش وجود ندارد. پس ابتدا ما باید هم « دموکراسی » و هم «دین» و حتی «مردم سالاری دینی» یا «دموکراسی دینی» را تعریف کنیم تا معلوم شود منظورمورد نظرچیست.
برای ما مشکل نیست که این تعاریف را ارائه کنیم، اما چون ما برای خودمان حرف نمی زنیم، می خواهیم با طرفی که با ما اختلاف نظری دارد بحث کنیم، شرط این کار آن است که در مسأله مورد گفت وگو بر سر مفاهیم با هم توافق داشته باشیم. اگر کسی اصطلاحی را به یک معنا به کار می برد، طرف مقابل هم این اصطلاح را به معنای دیگری به کار می برد، هرگز بحثشان نتیجه ای نخواهد داد. اگر بناست گفت وگویی باشد، باید بر سر موضوع مشخصی باشد. اگر یکی درباره یک موضوعی صحبت می کند، یعنی دموکراسی را با یک مفهوم خاص اخذ می کند، دیگری هم درباره دموکراسی به مفهوم دیگری بحث می کند، نمی توان انتظار داشت که این بحث به نتیجه معقولی برسد؛ چون هرکدام حرف خودش را می زند. پس ناچاریم ابتدا درباره مفاهیم توافق کنیم؛ مثلاً، بگوییم: دموکراسی را به این معنا در نظر می گیریم، آن وقت ببینیم با این معنا با دین مناسبت دارد یا نه. متقابلاً دین را هم باید معنا کنیم.
دین چیست؟(مشروعیت الهی – مردمی ؛ماهیت دولت دینی جایگاه مردم؛اسلام سیاسی؛انتخابات و کارکرد دوگانه دولت دینی )
تلقّی غالب در مغرب زمین این است که دین یک برداشت شخصی بر اساس یک سلیقه یا تفکر شخصی است که قابل نقض و ابرام نمی باشد؛ قابل رد و اثبات نیست؛ یعنی یک مفهوم عقلانی نیست که بتوان اثبات کرد که درست است یا نه. یک امر سلیقه ای است. به بیان فنی: یک امر نسبی است؛ ارزش دین نسبی است. مثال ساده اش این که انسان ها در انتخاب رنگ ها با هم تفاوت دارند؛ یکی رنگ سبز را دوست می دارد، یکی رنگ صورتی را. نمی توان گفت این درست می گوید، یا آن. هرکس سلیقه خاصی دارد، پسند خاصی دارد. جای این نیست که اصلاً بگوییم: این درست است یا آن. دین چنین حالتی دارد؛ شخصی، درونی، انتخابی و گزینشی است؛ هرکس هر جور دلش بخواهد آن را انتخاب می کند. بنابراین، صبح ممکن است شخصی دینی را انتخاب کند، عصر سلیقه اش عوض شود آن را عوض کند، شب دوباره آن را تغییر دهد؛ هیچ مانعی ندارد؛ همان گونه که سلیقه ها در امور زندگی تفاوت می کنند و جای نقض و ابرامی هم نیست که تو چرا چنین کردی. امروز این جور دوست داشتم، فردا آن جور دوست دارم. دین را این گونه تلقّی می کنند.
خانواده ای را فرض کنید که یکی از فرزندانش از یک دین پی روی می کند، دومی از دین دیگر، و فرزند سوم هم از دینی متفاوت؛ یکی صبح یک مذهب دارد عصر می گوید من مذهبم را تغییر دادم.
بر اساس تلقّی عمومی، به کسی ربطی ندارد که چرا آن را رد کردی و این را پذیرفتی. البته در محافل علمی بحث می کنند، اما تلقّی عمومی این جور است. هر روز مذهبی اختراع می شود و کسی آن را تبلیغ می کند. کسانی هم از آن طرفداری می کنند. اگر بپرسید: چرا این کار را کردید، می گویند: دوست داشتیم، انتخاب کردیم. اما این که محتوای این دین چیست، آخرش به کجا می انجامد، محوری ترین مسأله اش کدام است که آدم با خدا چه ارتباطی برقرار کند؛ آیا خدایی هست یا نیست اهمیتی ندارد.
البته شاید دینی که به طور کلی منکر خدا با همه مفاهیمش باشد، وجود نداشته باشد، وگرنه دیگر نمی توان اسمش را «دین» گذاشت. حتی دین «انسان پرستی» که آقای آگوست کنت اختراع کرد و پیروانی پیدا نمود، می گفت: انسان یک نحو مرتبه الوهی دارد؛ پرستش می شود، اگرچه معنای خالقیت و واجب الوجود بودن مطرح نباشد. به هر حال، خدا به معنای موجودی که قابل پرستش و تقدیس است، عنصر اصلی دین است. البته بگذریم از حرف های دیگری که کسانی گفتند: حتی اعتقاد به خدا در دین لزومی ندارد. این از ذاتیات دین نیست. ولی آنچه در عینیت خارجی وجود دارد این است که در هر دینی یک موجود مقدّس قابل پرستشی (خدا/ اله) هست. می گویند: «اله» به مفهوم «خالق» نیست. «أفرأیتَ مَن اتخذَ الهه هواهُ» (جاثیه: 23) معنایش این نیست که یعنی اتخذ خالقه هواه. هیچ عاقلی این کار را نمی کند؛ بگوید هوای نفس مرا خلق کرده است. اله یعنی معبود، یعنی مطاع مطلق.
به هرحال، اصل دین این است که انسان موجودی را قابل پرستش بداند، خواه بت باشد، سنگ باشد، درخت باشد یا یک موجودی ماورایی یا انسان یا حیوان یا جماد و یا آتش. این ها فرقی نمی کنند. اصل دین این است که اعتقاد داشته باشد به این که یک موجود قابل پرستش هست؛ در مقابل آن خضوع داشته باشد. این که باشد دیگر دین هست.
امروزه، تلقّی غالب در مغرب زمین این است که قوانین سیاسی، قوانین اقتصادی، روابط خانوادگی، حقوقی، روابط مالی، ارث، قانون تجارت، روابط بین الملل و مانند این ها هیچ ربطی به دین ندارند؛ آدم دین دار آن است که روز یکشنبه به کلیسا برود؛ دست کم برای کلیسا احترام قایل باشد. خیلی که هنر بکند، التزام به یک سلسله ارزش های اخلاقی را هم به آن ضمیمه کند. اما این کلیّت ندارد؛ برای این که بسیاری از مکاتب فکری دنیا به اخلاق منهای دین معتقدند؛ اخلاق مستقلی از دین دارند. ممکن است انسان به طور کلی بی دین باشد، به هیچ امر مقدّسی قایل نباشد، ولی اخلاق خوبی داشته باشد. برخی هم هستند که دینشان را عمیق تر از این حرف ها می دانند؛ غیر از اصل اعتقاد به یک امر مقدّس، که اسمش را «اله» / «خدا» می گذاریم به یک سلسله مفاهیم اخلاقی نیز اعتقاد دارند. می گویند: آدم باید انصاف داشته باشد، محبت داشته باشد، خیرخواه دیگران باشد، طرفدار صلح باشد، طرفدار خدمت به خلق باشد و از این چیزها. این می شود دین. اما این که قوانین الزامی حکومتی رسمیت داشته باشند، بتوان کسی را مؤاخذه کرد، دولت ضامن اجرای قوانین دینی باشد و مسائلی مانند این ها، هیچ ربطی به دین ندارد. تلقّی عمومی از دین این است.
حالا این که بگوییم: یک نوع حکومتی داریم که دموکراتیک است، دینی هم هست، این شاید اصلاً گیج کننده باشد؛ مثل این که شما بگویید یک حکومت دموکراتیک داریم، هنری هم هست. هنر چه ربطی به حکومت دارد؟! یا مثلاً یک مکتب خاصی از نقاشی را به آن ضمیمه کنیم، این دو چه ربطی به هم دارد؟! آن مفهومی است که در هنر مطرح می شود و این مفهومی است که در حکومت مطرح می شود؛ ربطی به هم ندارند که آن ها را به هم ضمیمه کنیم، و گرنه یک ترکیب نامتجانس و غلطی از آب درمی آید. بالاخره، ما برای این که بفهمیم کدام از این ها را باید بگوییم، اول باید ببینیم «دموکراسی» از نظر مخاطب ما یعنی چه تا ما بگوییم که با دین سازگار هست یا نه، و ما که می گوییم: دموکراسی دینی و مردم سالاری دینی، دین را به چه معنا می گیریم تا ببینید با حکومت سازگاری دارد یا ندارد.
اگر ما این دو تا مفهوم کلیدی را در مسأله تبیین نکنیم و همچنان مبهم و غیر شفّاف بمانند، صد سال هم بحث بکنیم، به جایی نخواهیم رسید. برای یک بحث مفید و نافع و مؤثر جز این که مفاهیم اولیه، بخصوص مفاهیم کلیدی بحث کاملاً تعریف بشوند و تعریف دقیق و مشخصی ارائه شود که مورد توافق طرفین قرار بگیرد، راهی وجود ندارد. پس ناچار باید توافق کرد. این هیچ اشکالی هم ندارد. ما که برای دین چنین ارزشی و چنین وسعتی قایل هستیم، ممکن است در بحث بگوییم: ما بر اساس مفهوم شما بحث می کنیم تا ببینیم نتیجه چه می شود؛ بگوییم اگر دموکراسی به این معناست و دین هم به این معنا، این دو تا با هم متباین هستند؛ این ترکیب، ترکیب غلطی است. ما هم قبول داریم که اگر دین یعنی یک رابطه شخصی و سلیقه ای که به قول آقایان علمی هم نیست، قابل اثبات نمی باشد، حتی عقلانی هم نیست، و صرفا سلیقه است؛ و دموکراسی یعنی قوانینی و روشی در حکومت که لازمه شان آن است که مجریانی داشته باشند و نهادی به نام «دولت»، که ضامن اجرای قوانین است، این ترکیب، نامتجانس می باشد؛ عناصرش هیچ ربطی به هم ندارد. همان گونه که اگر در دموکراسی مفهوم عدم دخالت دین را اخذ کردیم و گفتیم روشی دموکراتیک است که دین در آن نقشی نداشته باشد آنچه امروز، به ویژه از طرف امریکایی ها، القا می شود پس ترکیب «دموکراسی دینی» یک ترکیب متناقضی است. یعنی نه تنها نامتناسب است، بلکه بی ربط، و بالاتر، که اصلاً متناقض است. پس ابتدا باید درباره تعاریف واژگان مورد بحث باهم توافق کنیم. اگرچه جور باشد، روش حکومتی اسمش « دموکراسی » است.
نتیجه آن وقتی ظاهر می شود که هرگاه نود و هشت درصد جامعه ای رأی دادند به این که ما می خواهیم دین حاکم باشد و اگر یک حکومتی را بر اساس این رأی پی گیری کردند، بعد هم گفتند: هر قانونی که ضد این دین باشد باطل است، هیچ ارزشی ندارد؛ هر حاکمی که بر ضد دین عمل کند از درجه اعتبار ساقط است، شما این را دموکراتیک می دانید یا نمی دانید؟ اگر ملاک رأی مردم است، فرض این است که نود و هشت درصد مردم رأی داده اند. کجای عالم چنین رأیی سراغ دارید. این ها گفتند: ما می خواهیم دین حاکم باشد. حالا یکباره مناقشه در صغرا می کنید که آیا رأیی که مردم دادند این بود یا این نبود؟ این حرف دیگری است.
از حیث نظری، اگر در جامعه ای نود و هشت درصد، حتی صد در صد رأی دادند به این که ما می خواهیم طبق قوانین قرآن زندگی کنیم و هر چه مخالف قرآن باشد، مردود است، باید دست دزد را برید، زناکار را باید تازیانه زد، محارب را باید اعدام کرد یا باید دست و پایش را به خلاف برید و چیزهایی از این قبیل، آیا چنین حکومتی دموکراتیک هست یا نیست؟ اگر در این تعریف، ملاک و جوهره تعریف «رأی مردم» است، رأی مردم هم همین بوده که خودشان انتخاب کرده اند. به فرض، از حیث نظری اگر چنین باشد، این دموکراسی خواهد بود یا نه. طبق تعریفی که اخیرا در فرهنگ امریکایی و کم و بیش در فرهنگ اروپایی مطرح شده است، اگر صد در صد مردم هم رأی بدهند که حکومتی دینی باشد، این دموکراتیک نخواهد بود. شرط اعتبار رأی مردم این است که حکومتشان برخاسته از دین و بر اساس محور دین و مشروط به دین نباشد. اگر بنا باشد بر اساس دموکراسی به این مفهوم بحث کنیم، ما هم تسلیم هستیم؛ می گوییم: این دموکراسی با دین متناقض است، عملاً این دو با هم جمع نمی شوند. اما این جمع شدن نفی و اثبات است؛ مصداق واضح تناقض. یکی می گوید: شرطش این است که دین داشته باشی، دیگری می گوید: شرطش این است که دین نداشته باشی.
خوب این بحث که دموکراسی با دین می سازد یا نه، بعضی می گویند نمی سازد، دعوایشان برمی گردد به تعریف «دموکراسی».اگر گفتیم «دموکراسی» این است که متّکی به آراء مردم باشد، این خود انواعی دارد. حکومت هایی که در دنیا به نام « دموکراسی » امروز و دیروز و در چند قرن اخیر مطرح شده اند، حکومت هایی بوده اند فاشیستی که به نام دموکراسی به وجود آمده اند، حکومت هایی کمونیستی داشتیم که به نام دموکراتیک مطرح بودند، حکومت هیتلر هم به نام دموکراسی به وجود آمد. شما باید بگویید کدام یک از انواع دموکراسی مورد بحث است. حتی برخی تصور می کنند وقتی می گویند «جمهوری»، یعنی رأی مردم یک چیز تعریف شده روشنی است که هیچ بحثی در آن نیست.
اما جمهوری یک تعریف مشخصی ندارد؛ همین که سلطنتی نباشد می گویند: جمهوری. پس ما برای این که بگوییم «جمهوری» با «اسلامی» سازگار است یا نیست، یا با آن نسبتی دارد، باید آن را تعریف کنیم.
تازه این یک بخش قضیه است؛ یک بخش هم دین است که باید آن را تعریف کنیم، و گرنه وقتی ما می گوییم «دین»، طرف مقابل ما همان مفهوم ذهنی خودش به ذهنش می آید. یا وقتی گفته می شود «حکومت دینی»، حکومت کلیسا در دوران قرون وسطی به ذهنش می آید؛ تصور می کند حکومت دینی یعنی همان تئوکراسی که آن ها می گفتند؛ یعنی هر چه پاپ رأیش بدان تعلّق بگیرد همان رأی خداست. اگر هم فرد رأیش عوض شد، حکم خدا عوض شده است. اطاعتش هم بر همه، بدون چون و چرا واجب است. در هر موضوعی هر فتوایی بدهد، هر نظری بدهد همان است.
اگر تئوکراسی این است، این ابدا برای ما قابل قبول نیست. ما به همان اندازه که حکومت فاشیستی و حکومت دیکتاتوری را رد می کنیم، حکومت تئوکراسی به این معنا را هم رد می کنیم. ولی ما که می گوییم «حکومت دینی»، «مردم سالاری دینی»، دین را اصلاً یک چیز دیگری می دانیم و دایره اش را غیر از این می دانیم. آن هم این جور نیست که هر کس به نام دین حکومت بکند، دیگر دیکتاتوری است که اراده اش بر همه چیز حاکم باشد. حکومت دینی که ما می گوییم یعنی یک نفر باید کاملاً مطیع دین باشد و در چارچوب دین عمل کند.
امام خمینی فرمودند: اگر رهبر یک نگاه حرام به نامحرم بکند از رهبری ساقط می شود. این را در یک جایی فرض کردند که این توهین به دین تلقّی شود، یا چون در ملأ عام است، تجاهر به فسق تلقّی شود، وگرنه به صرف یک گناه صغیره کسی از عدالت نمی افتد. عادل با یک گناه صغیره فاسق نمی شود. اما حضرت امام چنین تعبیری کردند.
حکومت دینی که ما می گوییم معنایش این نیست که کسی که در رأس حکومت قرار می گیرد و به نام دین حکومت می کند هر چه دلش خواست رأی بدهد. «ولو تَقولَّ علَینا بعضَ الاقاویلِ لأَخذنا مِنهُ بالیمینِ ثُمَّ لقَطعنا مِنهُ الوتین.» (الحاقه: 44 47) «ولَولا أن ثَبّتناک لقَد کدتَ ترکنُ اِلیهم شیئا قلیلاً اذا لاذقناکَ ضِعفَ الحیاةِ و ضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لاتَجدُ لکَ علینا نصیرا.» (اسراء: 74 75) خدا به پیغمبرش می فرماید: تو برای مصلحت اندیشی نزدیک بود اندکی از پیشنهادهای کفّار را بپذیری. در بعضی از شأن نزول ها آمده است که این آیات در آن جا نازل شد که بعضی از قبایل عرب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پیشنهاد کردند که ما حاضریم بیاییم با شما بیعت کنیم و در کنار شما با دشمنانتان بجنگیم. خدای یگانه را هم حاضریم عبادت کنیم، بت ها را کنار می گذاریم؛ فقط یک چیز را خواهش می کنیم با ما موافقت کنید: ما سجده نکنیم، روی خاک افتادن برای ما سخت است، نماز می خوانیم، اما نماز با سجده از ما نخواه، همه چیز دیگر را ما قبول داریم؛ جانمان را هم قربان شما می کنیم. حسب روایات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به ذهنشان آمد که این پیشنهاد خوبی است؛ ما فعلاً از یک کار صرف نظر می کنیم. دست کم، این ها با ما جنگ نمی کنند، ما را حمایت می کنند. بعد آیه جدید که نازل شود به آن ها ابلاغ می کنیم، اما قبول نداریم که تا آخر با آن ها بسازیم. به هرحال، یک میلی به این پیشنهاد در قلب مقدس پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پیدا شد، آن هم به مصلحت اسلام. آیه نازل شد: «و لَولا أنَ ثَبّتناک لقد کدتَ ترکنُ اِلیهم شیئا قلیلا.» نزدیک بود اندکی به آن ها تمایل پیدا کنی، اگر چنین شده بود «اِذا لاَذَقناکَ ضِعفَ الحیاةِ و ضِعفَ المماتِ ثُمّ لاتجدُ لکَ علینا نصیرا»، هم در دنیا و هم در آخرت دو برابر تو را عذاب می کردیم و هیچ یاوری در مقابل خدا نمی یافتی.
خدا با پیغمبرش این گونه صحبت می کند، آن هم در برابر مصلحت اندیشی در امری که به هر عاقلی بگوییم، می گوید مصلحت همان بوده است؛ آن هم در حالت ضعف مسلمان ها در آن زمان. مگر هر کس در رأس حکومت واقع شد، به هر چه دلخواهش بود می تواند حکم کند تا بگویند این «دیکتاتوری » است؛ این با دموکراسی نمی سازد، یا با آزادی خواهی نمی سازد، حقوق افراد در آن پایمال می شود؟
نمونه «دین»، در مفهومی که نزد ما دارد و از آن غفلت می کنیم، در قرآن است. همه چیزهایی که در قرآن مطرح شده، درباره بایدها و نبایدها، درباره عقاید، اخلاق، احکام، روش های حکومت داری، همه این ها دین است. بنابراین، هم شامل مسائل سیاسی می شود، هم اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی، حقوق مدنی، حقوق تجارت، حقوق بین الملل و مانند آن ها. همه این ها هست و ما در اسلام راجع به این ها یک سلسله قوانین قطعی داریم که جزو ضروریات اسلام و نص قرآن هستند.
بنابراین، ما که می گوییم «حکومت دینی» یعنی عمل در این چارچوب، با رعایت این قطعیات و ضروریات. در این چارچوب، یک فضای بازی هست: قدری از آن قوانین عادی است که طبق شرایط و مقتضیات زمان و مکان به ناچار باید تغییر کنند؛ بعضی چیزها اصلاً در این زمان موضوع ندارند تا حکم داشته باشند. فرض کنید قوانین مربوط به رانندگی در صدر اسلام اصلاً موضوع نداشتند تا در موردشان حکمی باشد، یا حقوق متعلّق به فضا، متعلّق به فلات قارّه و چیزهایی از این قبیل. اگر هم چیزی مطرح می شد، اصلاً کسی نمی فهمید. اما امروز مسائلی پیدا شده اند که گاهی به عنوان «مسائل مستحدثه» گفته می شوند. این ها احتیاج به قانونی دارند. این قانون از جایی باید وضع شود. حال در وضع این قوانین، چه اندازه غیر از نصوص کتاب و سنّت دخالت دارند، بر فرض این که نصوص دیگری نیستند؟ در این جا، یک نظر آن است که همان گونه که مرحوم آقای صدر اسم این ها را «منطقة الفراغ» گذاشتند در این باره قوانین عادی وضع می شوند؛ مثلاً، شما می خواهید رانندگی کنید. بگویید: مصلحت این است که قانون چنین باشد یا چنان. گاهی ممکن است دو شق یک قانون، مصلحت مساوی داشته باشند. هر کدام را بگیرید، مصلحت جامعه تأمین می شود. بهترین نمونه اش همین قوانین رانندگی است که آیا از دست راست باید حرکت کرد یا از دست چپ؟ برخی از کشورهای دنیا مقررّات راهنمایی شان چنین است که خودروها باید از سمت راست حرکت کنند؛ مثل کشور ما. بعضی جاها هم می گویند: باید از سمت چپ حرکت کرد. اگر از سمت راست حرکت کنند، تخلّف و جرم است؛ مثل انگلستان. حالا کدامش باید باشد؟ بگوییم: به دلخواه مردم، هر کس هر جور دلش خواست عمل کند؟ این نقض غرض می شود. این قوانین برای این هستند که تصادفات کم تر بشوند، تا عبور و مرور سهل تر شود، روان تر باشد. وقتی گفتیم: هرکسی هر چه دلش می خواهد عمل کند، نقض غرض می شود. بالاخره، یکی از این ها را باید عمل کرد. یک کسی، یک مقامی باید این را تأیید کند. این جا جای این است که بگوییم: غیر از خدا و پیغمبر کسانی هستند که این قانون را تأیید کنند. در قانون گذاری مراحلی هستند که جای سؤال واقع می شوند. حالا چه کسی باید سؤال کند، باید بحث کرد. پس می توان گفت: می توانیم حکومتی داشته باشیم که دینی باشد، در مسائل اجتماعی و سیاسی حکم داشته باشد، ولی در جاهایی هم خلأهایی داشته باشد که باید به وسیله دیگری پر شوند. این ها بحث های فرعی مسأله اند که باید ولایت فقیه مطرح شود تا معلوم گردد که اعتبار این قوانین تا کجاست و چه کسانی حق وضع آن را دارند و در نهایت باید به اذن الهی استناد پیدا کنند یا نه. که البته ما معتقدیم: در همه این جهان، نهایتا باید اذن ولیّ فقیهی که به نصب عام از طرف امام معصوم منصوب می شود، در کار باشد، هرچند امضای ضمنی باشد. اگر این نباشد، اعتباری ندارد.
اگر چنین قانونی باشد، طبق آن می توان مخلوقات خدا را محاکمه کرد، و گرنه شما چه حق دارید تا خدا اجازه نداده است، این کار را بکنید؟ شما به چه حقی می خواهید کسی را زندانی کنید که از سمت راست یا از سمت چپ حرکت کرده است؟ شما اصلاً چه حق



قیمت: تومان

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید